![]() |
![]() |
|
| راز تو اسیر توست اگر فاش شود تو اسیر اون میشوی |
|
M is for the million things she gave me
O means only that she’s growing old T is for the tears she shed to save me E is for her eyes, with love-light shining R means right, and right she’ll always be |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط شیوا |
|
نگاهم انقدر سرد شده که ديگه نمی تونی هيچ حسی رو توش پيدا کنی نگاهی که شايد وقتی لبريز از حس قشنگ بودن بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
دوستت داشتم...يادت هست؟
يادت هست گفتم دوستت دارم؟؟ و تو گفتی:کوچکی برای دوست داشتن رفتم تا بزرگ شوم اما انقدر بزرگ شدم که يادم رفت دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
برای انچه امروز در دستان من است
و اینک لبریز انتظارم
برای فردایی که نمی دانم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
رنگین کمان پاداش کسانی است که تا اخرین قطره زیر باران می مانند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط شیوا |
|
|
اگر کسی را دوست می داری براش نه ستاره باش نه افتاب چون هردوشون مهمون و زودگذر پس براش اسمان باش که همیشه بالای سرش باش. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط شیوا |
|
تا حالا می دونستی Loveمخخف چه کلمه و از چه کلماتی ایجاد شده؟ Lake of sorrow دریاچه غم Ocean of tears اقیانوس اشک Velley of death دیار مرگ End of life پایان زندگی |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم تیر 1386ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
هر کسی از عشق ها دارد کتابی چو باشد نقش های عشق را بيشماری
ولی هيزم زمانی می شود دود که رها باشد از فردا و ديروز. شنيد م اوای هيزمی بر رهگذر دود که می خواند:انجا که قضا حمله کند اتشکده جان شود جشن و سروری. در تاب و حلقه دود سخن گفت وگوهای زلف هاست که از اتش عشق هميشه شعله ها برپاست.شايد فرداها از ما توان امروزها برنيايد بيا فقط برای امروز از اتش همت سوختن را بياموزيم.از وسعت عطش سرخ نگاهش که کمی وحشی تر از امواج درياست بيا فقط امروز را چاره سازيم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
چه خوب است روح انسان چون الماس باشد نه حباب چرا که الماس را بايد به سختی پيدا کرد و انقدر بر روی ان کار کرد تا به الماس تبديل شود و زمانی که گوهری چون الماس شد حتی اگر خرد هم شود باز الماس است و باارزش ولی حباب از حرکت اب به وجود می ايد و تو خالی و پوچ است و وجودش وابسته به اب و هواست لذا با کوچکترين حرکتی از بين می رود و ارزشی ندارد.انسان نيز با ايمان به خداوند و تلاش و کوشش و پرورش روح خود می تواند الماس وجود خود را پيدا کند و با تمامی مشکلات و ناکاميها در زندگی حتی اگر هم خرد شود باز روحی بزرگ و باارزش دارد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
می خواهم برايت بهترين دوستی باشم که تا کنون داشته ای می خواهم که گوش جان به سخنانت بسپارم حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم ان گونه که هيچ کس تا کنون چنين نکرده می خواهم تا هر زمان که مرا طلبيدی در کنارت باشم نه اکنون بلکه هر زمان که خودت می خواهی می خواهم رفيق شفيقت باشم می خواهم تو را به اوج برسانم خواه توانش را داشته باشم خواه از انجام ان ناتوان باشم می خواهم به گونه ای با تو رفتار کنم که گويی اولين روز ميلاد توست نه ان روز خاص که تمام روزهای سال به حرف هايت گوش خواهم داد نصيحتت می کنم هم بازی ات می شوم گاهی اوقات می گذارم که برنده شوی در کنارت می مانم در ان زمان که اهنگ نبرد کنی و در کشاکش مبارزه با زندگی برايت دعا می کنم می خواهم برايت بهترين دوستی باشم که تا کنون داشته ای امروز فردا و فرداهای ديگر تا اخرين لحظه حياتم می پرسی چرا؟؟ زيرا تو نيز برايم بهترين دوستی هستی که تا کنون داشته ام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 6:7 قبل از ظهر توسط شیوا |
|
|
در هر هفته دو روز هست که هيچ گاه نبايد نگرانشان باشيم دو روزی که نبايد در موردشان ترس و تشويقی داشته باشيم يکی از ان ها ديروز است با همه اشتباهات و غم هايش دلواپسی هايش دردها و رنج هايش.ديروز برای هميشه گذشته است و خارج از کنترل ماست.تمام ثروت دنيا قادر به بازگرداند ن ديروز نيست ما نمی توانيم حتی يک عمل انجام شده کوچک را از بين ببريم يک کلمه گفته شده را نيز نمی توانيم پاک کنيم ديروز تمام شده است. روز ديگر که نبايد نگرانش باشيم فردا است با تمام مبارزاتش مسووليت ها اميدها و اعمال ناشناخته اش.فردا خارج از کنترل ماست . خورشيد فردا يا با تمام شکوه و جلالش و يا در پشت ماسکی از ابر طلوع خواهد کرد در هر حال طلوع خواهد کرد و تا ان موقع هيچ ضمانتی برای فردا نداريم چرا که فردا هنوز زاده نشده پس فقط يک روز می ماند امروز هر کسی فقط در ميدان نبرد يک روز می تواند بجنگد زمانی است که مسووليت های ديروز را همراه داريم و فردايی که از بين می رويم تجارت امروز نيست. که مردمان را ديوانه می کند بلکه افسوس جانگداز از کارهای انجام شده ديروز وبيم از اتفاقاتی است که فردا ممکن است رخ دهند. امروز را به بهترين نحو ممکن بساز و فقط در يک روز زندگي کن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
پاييز,مزرعه
زردی گندمزار مترسک می دانست تا او باشد کلاغ ها از گرسنگی می ميرند فردايش مترسک خود را کشته بود او تازه کلاغ ها را فهميده بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
در حال عبور از کوچه ای خلوت و تاريک و بی انتهام
از کنار خانه ای به سنگينی تمام ابعاد زمين قد م بر می دارم ياس خانه تمام مغزم را به خود مشغول کرده است در را می زنم برای بوييد ن ياس اکنون می بينم باغبانی مهربان و فرشته ای کوچک در را گشوده اند به داخل باغ نگاه می کنم ولی نمی دانم باغ چه رنگی است ابی سبز قرمز زرد فقط به بوته ياس فکر می کنم شايد باغبان مرا برای دعوتی کوچک يا دوستانه به باغ راه دهد ولی می دانم که از بوييدن ياس هميشه محروم می مانم و من اين محروميت را با تمام عشق به انتهای باغ می رسم شايد زمان برای نگاه کردن اندک باشد ولی پشت در جاده ای مهربان و زمينی امن وجود دارد که برای بوييدن ياس ان جا سر پناهی عاشقانه و ابدی است .خدايا به ياد اورد م باغ چه رنگی است باغ رنگ عشق است رنگ خداست. خدايا سنگ و کلوخ های باغ را به من بسپار و داشتن بوته زيبا را به باغبان و فرشته کوچک کسی که هميشه عاشق بوته ياس می ماند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
می توان با تو به مرز سياهی تاخت
می توان با تو به اغاز ما هجرت کرد می توان با تو به سر سفره سادگی نشست می توان با تو از چشمه ابديت نوشيد می توان با تو پی در پی تازه شد تو اغاز فصل رويشی,تو معنای ساده ارامشی تو حدود نامحدود عشقی,تو حديث پاکی و نجابتی می توان رو به روی تو نشست و هزاران قصيده سرود می توان از شب چشمان تو هزاران ستاره نورانی را دست چين کرد می توان در طلوع تبسم تو هزاران خورشيد تابناک را به نظاره نشست می توان با تو طلوع کرد و می توان غروب نکرد من به حضور عطراگين عشق تو محتاجم من به ترنم نام تو در تمام لحظات اسمانی ام محتاجم من به تو محتاجم......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
با کوله باری از غم که بر دوش سنگینی می کرد به لب ساحل رفت تا با خود خلوت کند. دیگر واقعا خسته شده بود با اشکی که از چشمش سرازیر می شد خدا را از ته دل فریاد زد و در رو به روی عظمت دریا به زانو در امد و همچنان در سکوت خود غرق بود که صدایی گوش نواز به او گفت:برخیز و به پشت سر خود نگاه کن جاده زندگی توست از کودکی تا الان. بلند شد و به پشت سر خود نگاه کرد رد پایی بود نورانی در کنار رد پای خودش که در جاهایی با رد پای خودش یکی شده است.پرسید:این رد پا از ان کیست؟ان صدای اسمانی گفت:ان رد پای خداست که در کنار تو می امده است و در هنگام سختی ها و گرفتاری ها با تو یکی شده است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
يكي بود يكي نبود، اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم ! يكي داشت و يكي نداشت، اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم! يكي خواست و يكي نخواست، اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم! يكي آورد و يكي نياورد، اوني كه آورد تو بودي اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم! يكي برد و يكي باخت، اوني كه برد تو بودي اوني كه دل به تو باخت من بودم! يكي گفت و يكي نگفت، اوني كه گفت تو بودي اوني كه " دوست دارم " رو به هيچ كس جز تو نگفت من بودم! يكي ماند و يكي نماند، اوني كه ماند تو بودي اوني كه بدون تو نماند من بودم!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
می خوام که نری تو از کنارم
ازت زیاد خاطره دارم می خوام اسمت و من نفس بزارم از تو بگم در سایسارم هر جا بری من دوست می دارم از عاشقای این دیارم به یاد شبهای زیر بارانم که خیس می شد تمام سر و پاهامون شبها همش من خواب تو را می بینم بین هفت تا اسمون رو زمینم می دونی طاقت جدایی را ندارم با تو من ................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط شیوا |
|
|
عشق مثل اب مي توني تو مشتت قايمش کني اخر يه روزي مشتت و باز مي کني مي بيني همش رفته بدون اينکه بفهمي اما دستت پر از خاطرست ............. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط شیوا |
|
|
و باز هم همان جمله قديمي و شايد هميشگي هميشه تلخ ترين و رنج اورترين لحظه هاي زندگي آد م توسط همون كسي ساخته ميشه که شيرين ترين و به يادموندني ترين لحظات رو براي آدم ساخته |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
قشنگي بعضي حرفها به بيان نکرد ن شونه
فقط با يه لبخند ميشه کلي حرف زد ازم پرسيد ن که مي خوام باهات باشم يا نه من فقط لبخند زدم |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
تا کی درپس لحظه های مرگ بدوم وبه انتهای راه نرسیده برگردم !! چراغ های رابطه خاموشند وجاده تاریک وناتمام..... فریاد پشت سکوت دست وپا میزند..... فریاد خوب میداند که اگر خودش باشد هزاران فریاد سکوتش میکنند....... فریاد تلاشی شفاف میکند ٬ ولی باز مثل تمام همیشه های سنگین ٬ حسرت می ماند وسفــری بـی انتها....................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 7:43 قبل از ظهر توسط شیوا |
|
|
من از شب اومدم از اون قسمتی از آسمون که ستاره ای نداره! اونجا که تاریکترین بخش زمانه!!
گفتی اگه یه چیز قیمتی از من بخوای من میدم یا نه؟من ترسیدم.....آخه قیمتی ترین چیز من توئی! اونی که به هیچ بهائی قابل سنجش نیست! تو میدونی من به جز تو چیزی ندارم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 7:10 قبل از ظهر توسط شیوا |
|
نمیدونم از کجای این آشفته بازار ذهنم شروع کنم! انگار هیچ دری نمیخواد به روی من باز بشه! انگار امید از دنیای کوچیک من خسته شده؟! نمیدونم!! میدونی که این روزها به هر دری دارم میزنم!میدونی که هر راهی رو دارم امتحان می کنم تا ببینم راه زودتر به تو رسیدن کدومه! نمیدونم دست بیرحم تقدیر منو میخواد به کجا ببره! نمیدونم که چی میخواد پیش بیاد نمیدونم!!! ولی هر چی میخواد بشه بزار بشه !دیگه مهم نیست ! فقط یه چیز باشه اونم خدا دنیا دیگه هیچیش مهم نیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 6:38 قبل از ظهر توسط شیوا |
|
|
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد خبرم کن
بهت قول نميد م که مي خند نمت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم کن قول نميد م ازت بخوام وايسي اما مي تونم باهات بدوم اگه يه روز نخواستي به حرفهاي کسي گوش کني خبرم کن قول ميد م که ساکت باشم اما اگه يه روز سراغم گرفتي و خبري نشدسريع به ديدنم بيا ...احتمالا بهت احتياج دارم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
کودک نجوا کرد:خدایا با من حرف بزن
مرغ دریایی اواز خواند کودک نشنید. سپس کودک فریاد زد:خدایا با من حرف بزن رعد در اسمان پیچید اما کودک گوش نداد کودک نگاهی به اطراف انداخت و گفت: خدایا بگذار ببینمت.ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد.کودک فریاد زد: خدایا به من معجزه ای نشان بده و یک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید. کودک با ناامیدی گریست. خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی بنابراین خدا پایین امد و کودک را لمس کرد ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
86/04/05 - 86/04/21 86/04/08 - 86/04/14 86/04/01 - 86/04/07 86/03/22 - 86/03/31 86/03/05 - 86/03/21 86/03/01 - 86/03/07 |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته |
|
RSS
|